سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
امید - سامانتا

چشم ، نشستنگاه را چون رشته سر بند است چون خواب در چشم آید بند بسته بگشاید . [ و این از استعاره‏هاى شگفت است . گویى نشستنگاه را به آوند و چشم را به سر بند همانند فرموده و چون سربند بگشاید آنچه در آوند است برون آید ، و این سخن در گفته مشهورتر و ظاهرتر از سخنان پیامبر ( ص ) است و گروهى آن را از امیر مؤمنان علیه السّلام دانسته‏اند و از جمله گفته مبرد است در کتاب مقتضب در باب لفظ به حروف و ما در کتاب خود که مجازات آثار نبوى نام دارد از این استعاره سخن گفته‏ایم . ] [نهج البلاغه]

سامانتا

نویسنده :  سارا نیکنام

سهم من از تو اشکهای روی گونه های سهم من از تو غمهای توی دلم سهم من از تو یه نگاه سرد من می روم ... من می روم تا نبینم غم چشمان تو را سهم تو از من یه مشت خاطره خیس سهم تو از من یه دل شکسته و سرد سهم تو از من یه نگاه پر از مهر من می روم من می روم تا بدانی کسی هست که دوست بدارد نیلوفرهای آبی را کسی هست که بخواند غم را از نگاهت کسی هست که حس کند گرمای دستانت
را کسی هست که حس کند آتش سرد مهرت را من میروم ........



پنج شنبه 26/2/87 ساعت 12:50 عصر
نویسنده :  سارا نیکنام

برای تو می نویسم. برای تو که با طو فانی آمدی و ... با آنکه شبهای طوفانی ام زیاد بودند،و لی آن شب طوفان برایم چیز دیگری بود... طوفان


زیر و رویم کرد. مرا شست، پاکم کرد. بعد از مدتها سبک شدم، احساس پرواز میکردم. احساس پریدن و چقدر این پریدن و پرواز کردن قشنگ


بود... نمیدانی چه حس قشنگیست با بالهایی که مال خودت نیست پرواز کنی بپری، بالا بروی. تا ابرها، ستاره ها و...آن روزها فکر میکردم حالا دیگر تمام دنیا برای من است و تمام دنیایم در تو خلاصه می شد. تو بال پرواز من می شدی.


پنج شنبه 26/2/87 ساعت 12:37 عصر
نویسنده :  سارا نیکنام


من از اینجا ماندن خسته شده ام
در حالیکه از طرف ترس های بچگانه ام تحت فشار قرار گرفته ام
و اگر مجبور به رفتن هستی
آرزو میکنم همین حالا بروی
برای اینکه حضورت هنوز همینجا پرسه میزند
و هرگز مرا تنها نخواهد گذاشت
به نظر نمیرسد این زخم ها بهبود پیدا کنند
این درد زیادی واقعی است
چیزهای زیادی وجود دارند که زمان قادر به پاک کردنشان نیست...
وقتی گریه میکردی تمام اشک هایت را پاک میکردم
وقتی فریاد میزدی با تمام ترس هایت مبارزه میکردم
در تمام این سالها دستت را در دستم گرفتم
ولی هنوز هم تو صاحب تمام وجودم هستی
تو مرا با نور خیره کننده ات جادو میکردی
حالا از طرف زندگی ای که تو پشت سرم گذاشتی زندانی شده ام
صورتت رویاهای مرا که زمانی شیرین بودند زیارت میکند
صدای تو تمام صحت عقلی مرا تعقیب کرد
به سختی تلاش کردم تا به خود بگویم که تو رفته ای
اگرچه هنوز هم با منی...من خیلی وقت است که تنها هستم


دوشنبه 27/12/86 ساعت 11:53 عصر
نویسنده :  سارا نیکنام


کبوتر زخمی نگاهم آن هنگام که در دشت روشن چشمانت به پرواز در می آید
در آنسوی عمق نگاهت به دنبال جفت عشق خویش می گردد
دیر زمانی است که ضریح دستان اندوهم را به بارگاه چشمانت گره زده ام
کاش یکی بود مرا از این اسارت رها می ساخت
اما نه ....
من عاشق اسیر بودنم
اسیر بند جادویی چشمانت
اگر نباشی ......
باران غصه های چشمان ترم را بر پهندشت مهربانی شانه های کدامین یار ببارم
اگر نباشی ...
هق هق های شکسته بغضم را با نوازش کدامین دست چون بلوری بشکنم
و خالی از همه غصه و دردی شوم
وقتی که می گویی: مجنون این لیلا منم


دوشنبه 27/12/86 ساعت 11:49 عصر
نویسنده :  سارا نیکنام

کاش می شد از حسرتها و دلتنگیها بگویم کاش می شد از رویاها و آرزوها بنویسم کاش می شد برای شبهای تاریک و دلگیرم


کمی مهتاب بیاورم ! آسمان هم امشب غمش سنگین است.آخر: همه ستاره ها به زمین آمدند......


دوشنبه 27/12/86 ساعت 11:46 عصر
نویسنده :  سارا نیکنام


ای تنها مسا فر سرزمین دلتنگیهایم. ای تنها ماوای لحظات من ای تپش امید در وسعت بیکرانه غمهایم خالصانه می پرستم تو را و تنها به خاطر تو نفس می کشم به زندگی عشق می ورزم تا روزی که از قفس تن و دنیای خاکی آزاد شوم و در آغوش تو را گیرم.

باور کن هم نقس شیرین زبانم تو کسی هستی که ستاره های آسمان بی تو خاموشند و با آمدن تو باز چشمک می زنند.نمی دانم تو چه هستی ؟ که هر وقت گریه ام می کنی ابرهای آسمان از عاطفه و عشق بر من می بارنند و با خنده تو احساس می کنم خورشید در کنار من است . تا وقتی که غمگینی بزرگترین غصه های عالم به دوش من است. و اشکی به امتداد آسمان دلتنگی سهم من از زندگی است. من از توفقط بها نه ای می خواهم برای گریستن.دلم برایت تنگ است. من برای تو می نویسم از زندگی از عشق از عاشقی و از دل دیوانه ام.

نگاههای دلنشین تو دلم را پاک کرد.و از آن لحظه تا کنون در عشقت می سوزم .قلبم به یاد تو می تپد و و نگاهم تو را می جوید.هنگامی که زندگیم به به شبهای تیره و تار شباهت داشت و زمانی هنگامی که مرگ را از دیده گانم به خود نزدیک می یافتم عشق تو در آسمان تیره و ظلمانی وجودم طلوع کرد ودر عشق مقدس تو زندگی از دست یافته ام را یافتم

وجود تو نگاهه تو آغوشه تو هر کدام رشته عمر مرا بدست گرفته و طراوت و شیرینی بر زندگیم بخشیده است
قلب و روح من به آرزوی تو زنده خواهد ماند

امشب غریبا نه در ظلمت و در خلوت تنهایی پیک غم را می جویم غافل از آن که غم در من زندگانی می کند امشب از هر نسیم که می ورزد تو را می پرسم و از تو خبر می گیرم

عاشقم عاشق ستاره صبح عاشق ابری سرگردان عاشق دانه های باران
عاشق هر چه نام توست بر آن.


دوشنبه 20/12/86 ساعت 3:33 عصر
نویسنده :  سارا نیکنام

خدایا نفسهای من هیچ نیستند

جز شمارش معکوس برای دیدار تو......

در اینجا هیچ خبری نیست و در معبد دل من تنها تو هستی

ملتمسانه ترین نگاه خیس بارانی ام از توست

من لباسهای کهنه ام را به شوق مهمانی تو با وسواس می شویم

ای عطش آب آگاهی !!!!

ای آتش عشق دل دریایی

طوفان زده ام

آغاز و پایانم تویی....

عاشقانه تر از تو چه کسی را می توان دوست داشت


دوشنبه 20/12/86 ساعت 3:19 عصر
نویسنده :  سارا نیکنام

رفیق من سنگ صبور غمها

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچ کی نمیفهمه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دل زدا از خیلی ها

خیلی دلم گرفته از خیلی ها

نمونده از جوونی هام نشونی

پیر شدم پیر تو ای جوونی


دوشنبه 20/12/86 ساعت 3:10 عصر
نویسنده :  سارا نیکنام

برای رسیدن به تو تمامی خاطرات گذشته خودم رابه بایگانی ذهن


سپردم.اماافسوس.... افسوس که خط اصلی تقدیرمن بر روی جاده های


انتظار امتدادی بی انتها داشت.هنگامی که کبوتر قلبم بر روی درخت


عشق اشیان ساخت.به خوشبختی درکنار توایمان اوردم.من کسی را


می خواستم که روحی ازجنس پران قو و وفاداری شقایق داشته باشد تا


بند بند وجودش رابه ارامش ابدی برسانم و در این جستجو به تو رسیدم.


اما صد افسوس که زندگی بدون توجه به ما واگن های سرنوشت رااز


روی ریل اش می گذراند وهنگامی که به من رسید مسافری غریب را


پیاده کرد و تو را بی ان که نشانی ازمن به همراه داشته باشی با خود برد.


ومن چه هراسی داشتم نکند که برنگردی.برسرجاده زندگی نشستم تا


شاید پرستویی مهاجر پیغامی از تو بیاورد واکنون که رفته ای تنها اشک


است که تمامی ندارد تو رفتی وبعد از تو باران انتظار چه بی صدا


می بارد و من درخلوت تنهایی خویش مانندشمع می سوزم بعدازتو


سرگردانی تنها دردشت زندگی ام.سفر تنها سهم من ازچشمان تو بود.


دیشب فانوس زندگی ام به امید روی تو روشنایی می بخشید وامشب


بی تو در گذرگاه زمان خفته است.اکنون زمان کوچ پرستوها و نزدیک 


 شدن غروب بربام شهر است.من باز اخرین قطرات اشکم را روشنایی  


 ستاره های یادت می کنم ونهال عشق رادرگلدان خالی زندگی ام            


 می کارم تادر نبود تو خزان رااز پادرنیاورد چشم درچشم غروب با قلبی


 پر ازدرد و سینه ای مملوازتنهایی به یادشبی می افتم که مراباکوله


 باری ازدلواپسی و دل تنگی تنها گذاشتی و ارام سفر کردی.


 


پنج شنبه 16/12/86 ساعت 6:23 عصر

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
باران
عاشق
زندگی
من بی تو،تو بی من
دلتنگی
پاییز
[عناوین آرشیوشده]
فهرست
301722 :کل بازدیدها
14 :بازدید امروز
40 :بازدید دیروز
درباره خودم
سامانتا
حضور و غیاب
لوگوی خودم
سامانتا
لوگوی دوستان
لینک دوستان
عاشق آسمونی
حمایت مردمی دکتر احمدی نژاد
متالورژی_دانلود فایل برای دانشجویان متالورژی
COMPUTER&NETWORK
عشق سرخ
جک ، اس ام اس و عکس در خنده سرا
شمیم
انجمن علوم مهندسی پلیمر و شیمی ایران
ایستگاه دوستی
محمد قدرتی Mohammad Ghodrati
پتی آباد سینمای ایران
هرچه میخواهد دلی تنگت اینجاست
عشق سرخ من
عاشق دلباخته
همسفر عشق
عشق من هیچ وقت تنهام نزار
تخت جمشید
مقالات مشاوره و روانشناسی و اختلالات روانی
حب الحسین اجننی
دوزخیان زمین
وحیده
بزرگترین لینک باکس
غریب روزگار یوسف زهرا

عــــشقـــــولـــــک
توشه آخرت
سید ذاکر
ثانیه
خفن نت
کبوترانه
همه چیز...
امیدزهرا omidezahra
%% ***-%%-[عشاق((عکس.مطلب.شعرو...)) -%%***%%
مقالات و آموزش های مختلف

دانشمند
پرواز
افرایش صدای گوشی+راه کسب درآمد از اینترنت+عکس بازیگران خانم خارج
محرما نه
موتور سنگین ... HONDA - SUZUKI ... موتور سنگین
ماهیان آکواریمی
قدرت شیطان
موعود
رباتیک
.•¤ خانه آرزو ¤•.
نور
احساس داغ
*** تا همیشه با تو ***
تا ریشه هست، جوانه باید زد...
خلوت تنهایی
شادی(زمزمه های دلتنگی)
انتظار
نـو ر و ز
دین جوان
باور
سفر به ماوراء
Lovely
یوسف
desperado bug
جاده خدا
به خود آییم و بخواهیم،‏که انسان باشیم...
مرا صدا کن شبی


چرندوپرند
اشتراک
 
آرشیو
مهتاب [9]
عشق وامید [9]
امید [9]
پاییز 1387
تابستان 1387
بهار 1387 [12]
طراح قالب